تبليغاتX
ایمان
برای خوب بودن و خوب موندن...
اومدم باز..

کتاب کافه زیر دریا . همین.

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 تیر1388ساعت 14:51  توسط سمیرا  | 

دلگرفته ام از آفتاب که نمی تابه به من...

وقتی غیبه پشت ابر، چنان سردمه که بی حسم به زنده گی...

ولی وقتی حضور داره،می تابه. گرمم می کنه.....منم زنده ام...

معنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 12:58  توسط سمیرا  | 

خالی دلم رو با موسیقی پر می کنم.اگه باز هم پر نشه، با صدای بلند تر گوش می دم.....یه لحظه میبینم لبریز شد اما از هیچ...سریع صدا رو قطع می کنم....قرار نمی گیرم چرا گاهی...شاید آهنگ موسیقی رو اشتباه انتخاب کردم...یکی دیگه...به کمک هر یک کمی زمان می گذره...اما فقط همین،زمان می گذره...اما من غافل و بی خبر و نا آگاهم....یه همزبون شاید بد نباشه...مامانم.سپیده.حامد.مامانی....بعضی وقتا هم راشین و گلناز و آرزو و سارا و سارا....کمک میکنن باز کمی زمان بگذره.......

چند روزه تو خونه ام....برای پایان نامه ام.

صبح ها سر حالم. عصر اول دلگیر، بعد به شوق اومدن حامد با انگیزه آشپزی می کنم، کمی به خودم می رسم....یاد مامانی می افتم که بعد رفتن باباجون آشپزی کمتر می کرد ....باهاش کمی حرف میزنم....

اما امروز....اومدن حامد هم ....زنگ زدم بهش بهتر شم.اما حرفی که نداشتم .پس چرا زنگ زدم.اونم هم همینو گفت...گفت الو چرا حرف نمی زنی.... خداحافظی کردم...

 هر روز زن همسایه دیر پا میشه . بعد صدای پخش فیلم ایرانی میاد همش....اونقدر که دیوونه می شم...تو خونه بودنم و کار خونه و آشپزی رو اگه به بهانه تز و به شوق حامد طی کنم، این فکر رو نمی تونم کاری کنم.....چه زندگی بی مزه ای میشه هر روز همه آدمها و زن همسایه ما دیر پا میشن آهنگ شاد ایرانی لحظه های خالی دلشون رو پر از بیخودی هایی میکنه که به هیچ راه نمی برن....بچه ها از مدرسه میان.... با اوناست خیلی معمولی نه حتی مثل یه آدم....اصلا خودش با خودش هم حضور نداره انگار....چه به اینکه بچه ها رو ببینه...................................................میره خرید میاد....اما باز دلش خالیه.........باز صدای فیلم ایرانی قدیمی....حالم از این صدا بد میشه...صدای آهنگم رو زیاد میکنم........دارم تنبور و دف گوش میدم.....وسطای درسم گاز تمیز می کنم و یخچال دستمال می کشم!.....شاید تو اون لحظه خوشحال باشم ....اما دیری نمیکشه........همینه همش....گاهی که به بهراد فکر می کنم میبینم این لحظه اون تو بیمارستان به انتظار و این لحظه افسرده من و اون لحظه به فیلم ایرانی گذشتن زن همسایه و لحظه خالی اون کارمند تو شرکت بی هیچ تفاوتی هستن.......تنها امید .....اما از کجا .....

لبریز

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آبان1387ساعت 17:3  توسط سمیرا  | 

۳ - دوستت دارم بدون حتی دونستن معنی دوست داشتن..

بدون حتی زیاد فکر کردن بهش و بدون اینکه بخوام آخرش درک کنمش...

ولی این یه احساسه ....فقط یه احساس نا دیدنی! 

اما اونقدر زنده و ملموس که نمیشه شک کرد....مثل حس های قوی یه دیگه که نیستن اما هستن. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 12:1  توسط سمیرا  | 

۱ - آدم برا این کوچیکه که همیشه توی دایره ست، نه هیچ وقت بیرونش....

     آدم برا این همیشه خستست که میدونه کوچیکه.....

 

 

۲ - آدم اول، مدتی بی خبره و شاد

          بعد، مدتی با خبر و دردمند

          بعد دونه دونه عزیزهاش که میرن،.....رفتن اولین عزیز بی غمترین غمه...آخرین عزیز دیگه خودت

          هم نیستی که تنها بمونی....هی از اعجاب زندگی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 14:29  توسط سمیرا  | 

ای کاش که جای آرمیدن بودی..

یا این ره دور را رسیدن بودی...

یا از پس صد هزار سال از دل خاک، چون سبزه امید بر دمیدن بودی...........................

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 17:29  توسط سمیرا  | 


                    

خونه ام به این گرمیست...یک قلب مومن هم به رویایش می رسد...

+ نوشته شده در  جمعه 5 بهمن1386ساعت 17:6  توسط سمیرا  | 

Un mogheha jure digari miporsidam khubi ya na….alan be sadegiye gozare yek lahze miporsam…

 

Asle haalet khube azizakam?

Salam,khubi?khubam,to chetori.

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 بهمن1386ساعت 16:43  توسط سمیرا  | 

چقدر نوشتن خوب و آرومم میکنه...این حس رو هیچ جای دیگه هیچ وقت نداشتم جز توو بغلت.

خب، حالا این دو با هم نسبتی پیدا کردن.میشه مقایسه شون کرد مثلا!! کدوم و بیشتر دوست دارم یا مثلا بپرسیم کدوم بیشتر آرومم میکنه؟ .....کافیه دیگه حماقت بافتن! محض شوخی خوشی بود.....نه.....راستش دلم ازت گرفته بود. پناه به نوشتن آرومم کرد که یاد آرامش آغوشت افتادم...

آرامگاه یعنی جایی که آرومم.......نیست ام...

.................................................................................

......................................................................................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مهر1386ساعت 22:20  توسط سمیرا  | 

کتمان نمی کنم که ذره ای از تو برای غیر دلم رو تنگ میکنه...چی شد سمیرا؟ دم از عشقی که از آزادی متولد میشه میزدی؟! خر بودی....خر هستی....

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مهر1386ساعت 22:6  توسط سمیرا  | 

......تهوع دارم....حالم خوبه ها فقط غر می زنم ریز ریز....مثل همیشه ی  این اواخرم ......

نه.....نه......از غر غر های ریز ریز بی مزه خودم به خودم تو دلم یواشکی خستم...قوی بودم کاش...

کاش من و همه آدمهای اطرافم هم به معنی شاد بودیم....من عاشقم به شادی......به هم میرسین سر حال بگین خوبین یا با گریه بگین درموندین.....ریز ریز غر زدن و آه و ناله کردن بی دلیل من و ما آدمهای بی غم و خوشی زیر دل زده،مفته. ...

میدونی......توو دلم دوست دارم روح آفرینشم رو بدونم.......دوست دارم زندگی رو به معنی بدونم نه به رسم مرسوم.دوست دارم دین داری کنم به هر چی من میفهمم و می دونم و حس می کنم. نه به شناسنامه. دوست دارم دوست بدارم مثل همیشه ام بی فکر....دوست دارم قوی باشم.....

(مأمن . محل امن. محل امن روحم.)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 22:13  توسط سمیرا  | 

خیلی احساس خستگی میکنم امشب.اما موضوع این نیست.چرا الان که زنگ زدم بهت، حرف به این روتینی رو نگفتم؟

.این جواب سوالیه که تو نامه دومت پرسیدی: اون موقعها راحت حرفهام رو می گفتم . اما الان نمیشه که بگم.فکر میکنم تو رو ناراخت نکنم.فکر میکنم اصلا نگم بهتره چون تو که نمیتونی برای خستگیم کاری کنی.فکر میکنم خوب که چی حرف به درد نخوریه که بگم حتما تو هم خسته ای دیگه.....فکر...فکر...میخوام فکر نکنم:

من: امشب خستم.

تو: سکوت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 21:47  توسط سمیرا  | 

وقتی سرم را بلند کردم بادی شاخه درختان را نوازش کرد...

درست همان لحظه که من درخت را نگاه کردم.

+ نوشته شده در  جمعه 9 شهریور1386ساعت 14:37  توسط سمیرا  | 

"در اتاقی که به اندازه یک تنهایی ست،

دل من که به اندازه یک عشق است،

به بهانه های ساده خوش بختی خود می نگرد"..............................

     salame avale to

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 8:17  توسط سمیرا  | 

تولدم مبارک

آرزو میکنم م م م ....

تا وقتی قراره زندگی کنم زندگی کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 22:32  توسط سمیرا  | 

بعضی دوره های زندگی چی میشه که بی حال و کسل لحظه ها رو میگذرونیم؟

لحظه هایی که من فقط برای داشتنشون هم شادم همیشه...

احساس می کنم یه کوه نوردی حسابی لازمه تا تنم و روحم نرم بشه و آروم...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 22:26  توسط سمیرا  | 

کی درست و غلط رو بلده....کی باید ها رو باید میکنه و نبایدها رو نباید....

آخر نشد که بفهمم کی باید چکار کنه اون یکی باید چکار نکنه.....

چقدر مردم و من درگیر درگیریهامونیم ریز ریز.....

چقدر نوشتن ،رهایی یه خوبیه

چقد رتو رو دوست دارم و چقدر تو منو دوست نداری....(اینو یواشی برای دل خودم گفتم که تو می سوزونیش....)

         

 

 

 

خدایا چقدر دلم میخواد گریه کنم و حرف بزنم تا.........................تا چی...آخری نداره.آخرش معلومه.میرسه به اول......و دو باره.

 اما گریه که خوبه همیشه به بیخبری میرسه...به بی محلی به دنیا میرسه ..به بی رمقی از زندگی دوباره...از تولد دوباره......گریه میکنم تا خود صبح..تا اعماق خوابهام...دیگه بر نمیگردم....

دیگه بر نمیگردم...آخر نشد که تبدیل به آدم شادی بشم.....شاد از نوع ناآگاهانه و بی خبر و خوش....بیشتر کیف میداد از الان که حتی آگاهانه هم نیست ناراحتیم...................دیگه بر نمیگردم..... بعد این تولد دیگه بر نمیگردم......می خوابم و روزی بوسه شادی .....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 23:50  توسط سمیرا  | 

-آقا، مسیر بعدی تون کجاست؟ -دور میزنم. منم انگار دارم دور میزنم......امشب دلم میخواد بیخودی گریه کنم.دلم گرفته زیاد.......
+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 23:22  توسط سمیرا  | 

دوست دارم اطرافیانم رو با هر منشی که دارن جدی بگیرم.این عالیه
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 15:55  توسط سمیرا  | 

فروغ از یه کتاب نقل قول کرده که "هر اعتقادی که ما را فقیر و بیچاره نگه‌می‌دارد باید دور انداخته شود. اگر باورها و اعتقادات شما کمکی به شما نمی‌کند، آنها را کنار بگذارید.اعتراف به اشتباه بودن باورها کافی نیست.وجود این باورها مایه درد و رنج است.برای شروع کار نسبت به باورهایی که در آنها از لفظ باید استفاده‌می‌شود هشیار باشید:
مردم باید محبتها را پاسخ بدهند!
مردم باید مرا ستایش کنند!
مردم باید ملاحظه بیشتری داشته‌باشند!
مردم باید حق‌شناس باشند!
شاید به نظر برسد که این فهرست باید‌ها یک‌سری توقعات منطقی هستند. اما اگر این باورها را نداشته‌باشیم چه می‌شود؟ اگر مردم مطابق توقعات ما رفتار نکنند چه اتفاقی می‌افتد؟وقتی این بایدها را برای دیگران قایل می‌شویم ولی آنها اعتنایی به توقعات ما نمی‌کنند احساس می‌کنیم که مورد بی‌احترامی و ناسپاسی قرار گرفته‌ایم اما وقتی که این بایدها را فراموش می‌کنیم صرف‌نظر از نوع رفتارهای دیگران می‌توانیم شاد و خوشبخت زندگی کنیم.
اعتقاد به‌باید‌ها هیچ کمکی به ما نمی‌کند زیرا دنیای واقعیت‌ها باید را نمی‌شناسد. باید و نبایدی وجود ندارد. همه‌چیز همین است که هست. وقتی از واقعیت انتقاد می‌کنیم، همیشه بازنده می‌شویم."

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 1:3  توسط سمیرا  |